چهل روز تا موفقیت

مه 18, 2012

یک داستان قدیمی که باید چهل روز دم خانه را جارو بزنی تا حضرت خضر را ملاقات کنی یک داستان نیست یک رازه

راز ی که می گه  با تمام وجود  به هدفی که داری بچسب .

اول باید همه ابعاد وجود با اون هدف هماهنگ و هم سو بشه

و بعد مهارت کسب میشه وبعد موفقیت از را می رسه

جاروت را بردار و برای در اغوش کشیدن خضر ارزوهات ،چهل روز ،هر روز یک مقداری  هر چند کوجک جارو بزن

وفتی میگم چهل روز واقعا می گم.شوخی ندارم

روزچهلم راز موفقیت بخشی از وجودت میشه


دختر کوچولویی که داره بزرگ میشه

مه 18, 2012

دختر عزیزم

داری تند تند بزرگ میشی

کنارم هستی

اما احساس می کنم خیلی دوری

اخ که چقدر دلم برات تنگ شده

یعنی فکر کی کنی دوباره به من نزدیک میشی یا این یک جاده یک طرفه بی برگشته؟


خودت باش

مه 18, 2012

درود ….

کسایی که با خودشون رو راست نیستند

از شوهر سابقش بد می گه،ازش جدا میشه و از جداییش در ملا عام احساس ناخرسندی می کنه و بد یواشکی در تاریکی جمعیت مثل یک دوست قدیمی کنارش که نه، تو بغلش می رقصه.

شوهری که از زن سابقش میگه و از انبوه اختلافات حل ناشدنی با اون که باعث شد از هم جدا بشن و بعد  تو تاریکی جمعیت می شه شوهرسابق اون خانم فوق الذکر که البته از نظر کسایی که نمیشناسنشون می شن دو پرستوی عاشق.

دلیل این قایم موشک بازی چی می تونه باشه.به قول عزیزی ادمها تحت کنترل فعل و انفعالات شیمیایی هستند و از خودشون اراده ندارن؟ یا اینکه جرات ندارن همونی که هستن باشن.

وقتی جرات نداری زندگی را باختی .خودت باش .هر چی که دوست داری باش .اما خودت باش .این طوری زندگی لذت بخش تره .زندگی خالی میشه از ترسهای قضاوت های دیگران وپر میشه از عطر خودت.البته خیلی ها این عطر را دوست ندارن .

خیلی چیزها به ما اجازه نمی دن خودمون باشیم. تعلق به یک گروه یا ملیت یا مذهب از اون عوامل مهمه.باید همونی بشی که پدر خونده میگه…. اما ای  اونایی که در یک لحظه از زندگی تصمیم میگرید خودتون باشید ، درود بر شما


مه 16, 2012

پستانک

خوردن پستانک چیزی نیست که بشود ان را توصیه کرد.در واقع ترجیح ان است که اصلا بچه را به ان عادت نداد.هم بهداشتی نیست.هم باز گرفتن ان کار مشکلی است.هم دندانها را بد فرم می کند.اما باید مواظب بود که بچه به جای ان انگشتش را نخورد.وبهترین کار این است که از  همان ابتدا اجازه نداد که این عادت را شروع کند.

برای از عادت گرفتن می توان ان را به ماده ترش و یا دارچین اغشته کرد تا عادت رفع شود.ابتدای کار کمی مشکل است ولی بعد از مدتی به عادت جدید عادت می کند.مهم این است که پدر و مادر خسته نشوند و به از سر گیری این عادت کوشا باشند.

درپاسخ به سوال بعضی دوستان


در جدال با غم

مارس 11, 2012

همیشه به همه میگم وقتی خالی هستی یک کاری بکن یک قدمی بردار یکیش بالاخره تو را از تهی بیرون میکشه و این نوشته در واقع به همین قصد نوشته میشه

مدتی است اشوب در خانه ام ارمیده و ارام از من گرفته

ازترس محکوم شدن به حس ناخوشایند نا امیدی به هرسو برای نقطه ای که پاسخ سوالم باشد می نگرم

می دانم که سخت دلتنگ ایرانم اما مطمئن نیستم این دلیل کاقی است برای غمگینی یا خود بخشی از ان غم است.شاید هم افسرده ام و نیازمند درمان.

بازهم میگردم باید راهی یه ان افتاب زیبای لطیف و مطبوع صبحگاهی باشد.باید روزنه ای یا پنجرهای یا کلام گرمی باشد.

باید برگردم به ان سبزپرنشاط امید قبل از ان که دیر باشد

 


هوشمندی در چیست؟

سپتامبر 17, 2011

شنیده بودم که صاف و پاک زندگی کردن واز شادی دیگران شادشدن کار سختیه .

وقتی خوب فکر می کنم می بینم ادم هایی که اینطوری زندگی می کنند باید خیلی باهوش باشند چون پیش از همه می فهمند که راز یک زندگی سراسر لذت بخش در چیه؟

خدای من ، مرا از گروه هوشمندان قرار بده…………..


تایید یا؟…

اوت 31, 2011

چقدر ما به تشویق نیازداریم؟

یعنی قبل و بعد از گرفتن یک نمره ی خوب یا بد ؟

شنیدن یک جمله ی تایید یا تردید امیز؟

چقدر حالمون تغییر می کنه؟

باید مثل خورشید بود ، ماندگار ، خلل ناپذیر

رخ زیبای طلاییش با یک تیکه ابر ملال نمیگیره ، حتی یک روز ابری باز هم گرمای مطبوع خورشید را میشه حس کرد

 


اشتی با مرگ

مه 19, 2011

دو روزبود که داشتم فکر می کردم چطوری بهش بگم.پیرزن سالخورده با بر سر و رویی نیمه اشفته اما با لبخندی ارام و دوست داشتنی.دو روز پیش لنگان لنگان اومد مطب.شکایتش از درد شدید لگن بود.

دو روز پیش نتیجه عکس لگن متاستاز سرطان از یک جای نامعلوم بود و حالا اون دو روز انتظار بالاخره سر اومده بود و من قرار بود حامل خبر باشم.

اروم روی صندلی انتظار نشسته بود.وقتی صداش کردم دوباره با همون نبخند مهربونش به سختی از جاش پاشد…

ارش پرسیدم .دردت چطوره  ؟ گفت  خیلی زیاده…

وقتی براش توضیح دادم گفت نه نمی  خواد دنبال دلیلش بگردی .من عمرم را کردم فقط یه چیز بده درد کم بشه…

نسخه را بهش دادم و اروم و با همون لبخند و با همون قدم های لرزان ازمن تشکر کردو رفت …

من بودم درست در پشت گامهای اون و اشک امانم نمی داد

نمی تونستم باور کنم که مرگ را این قدر اروم مزمزه می کرد

تصویر این نگاه اشتی با مرگ از یادم نمی ره


یک سالگیت مبارک

ژانویه 10, 2011

از وفتی یادم می یاد دلم می خواسته اثری خلق کنم ماندگار.اثری جاودانه که ارزش داشته باشه که بمونه و در ذات هستی حرکت کنه .فکر می کنم یک یک ادم های دنیا دنبال جاودانه شدن هستند .اما خیلی ها راه را اشتباه میرن.امیدوارم من و شما راه درست جاودانه شدن را پیدا کنیم.

تولد یک سالگیت مبارک .


ما را چشمم زدند

دسامبر 3, 2010

تا حالا بجه های کوچولوی زیادی را دیدم که به لباسشون نمادی اویزونه که اونا را از چشم بد محافظت کنه.به خونه های زیادی رفتم که در و دیوار پر بوده از قابهای نمادین برای رفع چشم و نظر.بوی خاطره انگیز اسپند را بارها شنیدم که قرار بوده چشم حسودها را کور کنه.داستانهای زیادی شنیدم از بی چارگی و بی مرادی ادم ها فقط به این قصد که یک وقت کسی فکر نکنه که طرف پول داره با شغل خوبی داره یا خوشبخته چون همیشه کسی هست که می تونه اونا را چشم بزنه و هر چی چیز خوب دارن را یک ان به باد بده.

جالبه که این مدت که خارج از ایران را تجربه کردم هیج چیزی شبیه به این ندیدم.هر کی هر چی داره به راحتی می گه بدون این که از چشم کسی واهمه داشته باشه.

می بینید ترس از دست دادن وچطوری در ملت ما نهادینه است.ما اموخته ایم که بازنده ایم حتی اگر بارها برنده شده باشیم.من می گم حس داشتن و برندگی ما را چشم زدند.


دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.